↑
به در می روی؛
ز در می روی و من می روم؛
ز من می روم؛
به در می روی؛
ز در می روی و من می روم؛
ز من می روم؛
یک کسی بیرون بکشد مرا از این موج ها و از این تلاطم که نمی دانم کجا می برد و نمی دانم کجا می روم و گم شده ام و گم کرده ام خود ام را.
ناگهان چشم باز می کنم – خود ام را می بینم بین این همه آدم که به هیچ کدام شان هیچ تعلقی ندارم – ناگهان چشم باز – خود ام را می بینم بین کتاب های نصفه و نیمه ی این طرف و آن طرف افتاده و خود ام را بین مجله های دو ماه پیش که گذاشته ام از همان موقع دم ِ دست که بخوانم شان و خود ام را بین این همه فیلم که هر بار باید بگویم :"داریم، ندیدم، می بینم" و نبینم – ناگهان چشم - خود ام را می بینم بین آن گیتار ول کرده که افتاده آن طرف و بین آموزش طراحی و بین کتاب های زبان و وب لاگ ِ یک ماه به روز نشده – ناگهان – خود ام را می بینم بین خانواده ای که انگار گم کرده ام شان و بین این همه آدمی که به هیچ کدام شان هیچ تعلقی ندارم.
زمان که می دَوَد وَ آه. کوتاهی همین آه کشیدن و لحظه ای –آنی- که می گذرد و حسرت، به همین تندی، به همین ساده گی، گذشته می شوند همه ی حال هایی که یک روزی آینده هایی بودند که انگار خیلی می خواست اتفاق عجیبی بیفتد در این دانش جویی و هژده ساله گی و همه ی این ها. ولی می دوند همین جوری این حال ها و موج و موج و موج پشت ِ موج و انگار آدمی که بخواهد سر اش فقط زیر آب نرود، حالا اصلن کِی وقت می کند فکر کند که کجاست و چه می کند و چه باید بکند و هِی و هِی و هِی، هن هن کنان، دست می زند و پا می زند. آن وسط ها "آی آدم ها" می خواند و دور و بر را نگاهی می کند و نیست آن کسی که بیاید بیرون بکشد مرا از این موج ها و از این تلاطم که نمی دانم کجا می برد و نمی دانم کجا می روم و گم شده ام و گم کرده ام خود ام را.
بی شک و طبیعتن واژه ی "بکارت"، همان تفاوت "دخترانه گی" و "زنانه گی" را اول از همه به یاد مان می آورد؛ ولی می دانیم که از ریشه "بکر" می آید و به معنای "دست نخورده گی" ست، همان جنگل بکر که به کار برده ایم و فکر بکر و این ها که می بریم.
در مورد بکارت ِ یک سری چیز ها می خواهم حرف بزنم؛ با استفاده از معنای اش- نه اصطلاح اش. از وقتی که به دنیا می آییم، یعنی لحظه ی صفرُم ِ صفرم که هق هق ِ اول را می زنیم و اولین باری که نفس می کشیم و همه ی این اولین بار ها، یکی یکی بکارت ِ این کار ها از بین می رود. این ها همه ی کار های خیلی خیلی معمولی ست. ولی بعد تر که بزرگ تر می شویم، یک بکارت هایی مطرح می شوند، که دیگر آن جنبه ی غیر ارادی، آن جنبه ی همه گیر را ندارند. مثلن بکارت دروغ گفتن، بکارت خود ارضایی، بکارت دوست دختر/پسر داشتن، بکارت سیگار کشیدن، بکارت الکل خوردن، بکارت با کسی خوابیدن، بکارت دل شکستن، بکارت خیانت، بکارت با همه هم خواب شدن، بکارت ادعا کردن، بکارت دروغ گفتن –این بار نه از نوع بچه گانه اش-* و... حالا می شود خیلی چیز های دیگر که دیگر عادی نیست و برای معمولی ها نیست –مثل بکارت ِ دزدی و بکارت ِ آدم کشی و...- را اضافه کرد به این ها.
می گوییم که ترس اش از فلان چیز ریخته یا دست اش به فلان کار باز شده و...؛ همه ی این ها همان بکارتی ست که دیگر نیست. حالا بین این ها، چند تایی هست که اگر آن بکارت از بین رود، آن اولین بار، بکارت نازک اش اگر نیست شود، دیگر برگرد نیستند، یا اگر هم باشد، لکه ای می گذارد که پاک بشو نیست. بکارت دل شکستن و خیانت و با همه هم خواب شدن و دروغ گفتن –از نوع بزرگ سالانه اش- است از این جمله. و حالا برای آن ها که معمولی نیستند، همان دزدی و آدم کشی، هر دو.
می خواهم از این بگویم که همه مان بکارت های زیادی را دست خورده کردیم.
از این بگویم که حواس ام باشد، تا می شود، نزدیک نشوم به نازکای خیلی چیز ها که اگر زد و از بین رفت این بکارت، دیگر سخت است جمع کردن اش. باشد که نزدیک نشوم.
(برداشت سیاسی از بخش ِ آدم هایی که معمولی نیستند، طبق شرایط، آزاد است –دزدی و آدم کشی-.)
*به ترتیب زمانی، حدودی
↑
دارم به رابطه ی سه تا چیز با هم فکر می کنم.
اولی قضیه ی بار ها اثبات شده ی "مرغ هم سایه غازه" اس. سر قضیه ی ماشین خریدن ما مثلن. از دور می دیدم این ماشین رو، بعد اصرار و اصرار به بابام برا خریدن اش و راننده گی باش تا دو تا کوچه اون ور تر. بعد که حالا خریدیم و این ها و معلوم شد که پنجره های عقب دستی ان و پخش اش تِیپ خوره و آنتن اش دستی یه. فهمیدیم حتا مرغ هم سایه نیس که غازه. یا کریم ام باشه، کلاغ ام باشه، باز یه کم غازه.
دومی اینه که انگار اصولن آدم –صد در صد- خفنی وجود نداره. من به آدمی که بتونه مثلن یک ساعت بدون تاثیر ِ تقلیدی از کتابا و فیلما و جوا و اینا، از خود اش حرف بزنه مثلن می گم آدم خفن. البته نه این که ملاک ام فقط این باشه و هر کی که این جوری بود اِل، هر کی نبود بِل. منظور ام اینه که وقتی با آدم هایی که از دور می دیدم شون و فکر می کردم طرف خیلی فلانه و یا مثلن وب لاگ اش را می خوندم و فکر می کردم طرف خیلی بهمانه و حالا که ندار شدیم می بینی که نه. اون ام عقده هایی داره از جنس عقده های خود ام و عقده های هر دو مان –حالا با یک کم تغییر ظاهر و ادبیات قضیه- شبیه عقده های همه ی دیگران است. حالا در مورد این عقده های مشترک -احساسات مشترک-، صرف نظر از نوع بزرگ شدن مان، محیط بزرگ شدن مان هم، آخر این نوشته، نوشته ام.*
سومی هم در مورد مجموعه های از آدم هاس. مثلن یک زمانی بود، شاید سه چهار سال پیش که من تازه وارد شده بودم به جمع های نجومی. اولین باری که رفتم باشگاه نجوم را یاد ام می آید که مثلن یکی از آدم هایی که الان در حد دوست ِ خیلی خیلی معمولی ست را دیدم با چند تا دختر دور و بر اش و داشتم اون موقع فکر می کردم که "وای چه جمع با حالی و چه آدمای خفنی و فلان و فلان". حالا هم همین نگاه رو می خونم تو چشای بچه های تازه نجومی ِ سه چار سال کوچیک تر از خود ام. همین اتفاق می افته برای جمع های تیاتری، جمع های آدم های توی مدرسه، برای جمع های دانش گاهی و گودری.این که یه سری آدم، انگار برای اثبات کردن خفن بودن شون –این احساس ناظر بیرونی یه-، در یک جمع هایی دور هم جمع می شوند و ادبیات جدیدی برای خود شان می سازند و مثلن "اون یکی گودر" را می سازند -که من نمی دونم چی یه-. نمی خوام ام بگم که همه جو گیر شدن و اینا. و نمی خوام ام بچه های "ایگ" (اون یکی گودر) موضع بگیرن. فقط این که آدمایی که مث من هستن و از اون سر در نمی آرن و فک می کنن بچه های "ایگ" به این سر در نیوردن دامن می زنن. مثلن فرض کنید تیاتر شهر را، یک نفر که تصمیم گرفته تنهایی به تیاتر بیاید، ممکن ام هست دفعات اولی باشد که به تیاتر می آید و هنوز با جو آشنا نشده، و یک سری دوست که با هم به تیاتر می آیند. نگاه ِ آن فرد تنها به یک سری دوست و نگاه های جسته گریخته ی ناگهانی یک نفر از آن یک سری به آن فرد تنها. این که آن ها با هم شروع می کنند به سیگار کشیدن و آن فرد تنها، احساسی که در اش ایجاد می شود. مثلن این که جو های با حالی که با هم می آیند تیاتر و سیگار می کشند و برای وارد شدن به آن ها سیگار کشیدن لازم است، که من، شخصن، این جوری سیگاری شدم.
فقط این تلاشی بود، یا شاید دست دستی بود برای قضیه ی حالا حالا ها حل نشدنی آدم شناسی –خود شناسی-، و اتفاقاتی که مرغ هم سایه (مثلن "ایگ" یا "آن بلاگ نویس خفن" یا "آن جمع تیاتری ِ سیگاری") را غاز می کند.
* در مورد احساسات مشترک- با همه ی این که می گویند دیگر افول دارد می کند جو گودر و این جور شده و آن جور شده، برای منی که خیلی پی گیر نبوده ام هیچ وقت وب لاگ ها را، یک دریچه ی شد برای خواندن خیلی از بلاگ هایی که همین طوری اگر پیش می رفتم، شاید هیچ وقت نمی دیدم.
یک چیزی در یک سری از پست ها که از بلاگ های مختلف بود، توجه ام را جلب کرد. البته نمی دانم که این قضیه در بلاگ نویسی ما همیشه بوده یا یک جریانی ست جدید. نوشتن از ظریف ترین احساس های انسانی –عشق، هم آغوشی، عشق بازی و روابط اجتماعی-. خواندن این نوشته ها از ظریف ترین احساسات، یک چیزی را که شاید قبل تر کم تر به آن توجه کرده بودم به هم راه داشت و آن همه ی مشترکات احساسی مان بود. این را قبل تر هم درک کرده بودم، موقع حرف زدن با بچه های دبیرستان در باره فانتزی هاشان و کلن احساسات شان راجع به هر قضیه ی مرتبطی به زن –دختر-. این اتفاق و این مشترکات احساسات به نظر ام عجیب است و اگر می شد مثلن فکر کنم تا الان یک درصد خود ام را -انسان را- می شناسم، این باعث تعجبی شده که غلط بکنم اصلن بگویم همان یک درصد از خود ام را هم می شناسم.
می خواهم بگویم چه موجود عجیبی ست آدم، این احساسات نمی دانم از کجا آمده ی مشترک.
↑
من سر ام روی میزه، روی دست هام و اون طرف میز یه دختری که نمی شناسم سر اش روی میزه، روی دست هاش. سمت چپ ام یکی از دوست های مدرسه، مثل ما دو نفر، سر اش روی میز. من توی وضعیتی ام که می تونم سر دختر رو ببینم و صورت اش رو نه. فکر می کنم باید تو یه جای عمومی باشیم. سر ِ دختر انگار روسری یه. انوش وایساده سمت راست من، آخر ِ میز. یه دست اش رو شونه ی دوست ِ مدرسه ی منه، و دست دیگه اش رو شونه ی دختره. انگار داره دوست ِ مدرسه ام رو تشویق می کنه به گریه کردن -فک کنم به حال دختره-. یاد ام نیس دوست مدرسه ام گریه اش گرفت یا نه -فک کنم گرفت-، من بغض کرده بودم، منتظر دست انوش بودم. دست اش حس شد و همون آن ِ شروع هق هق ام بود که از خواب پریدم. پریدم از خواب.
فکر می کنم دیگر ثابت شده است تاثیر همه ی اتفاق های دوران کودکی و شاید کمی از نوجوانی بر همه ی رفتار های دوران بعد تر. این اتفاق برای همه مان رخ داده و خیلی ها هم از اش گفته اند و نمی خواهم حرف تکراری بزنم.
ولی می خواهم بگویم این طور است که گریه کردن این روز ها برای من عقده می شود. این طور است که تاثیر ِ مستقیم همه ی "مرد که گریه نمی کنه" ها رو توی -انگار- خشک شدن همه ی غدد اشک ساز درونی ام حس می کنم. این طور است که قول می دهم هرگز اگر روزی بچه دار شدم، بر نگردم با این "خیانت های مرد ساز"، آن مردی که نمی دانم چه کسی و کجا تعریف کرده از او بسازم.
من از همه ی بغض های اشک نشده ام دعوت می کنم که بیایند. بیایند و سُر بخورند از روی گونه های ام و بریزند روی این کاغذ. به قیمت این که هر کسی دل اش خواست بگوید سعید، مرد نیست –و از مرد بودن خود اش چه لذت ها ببرد، که ببرد، به هیچ جای ام-