۲۹ شهریور ۱۳۸۸

چهار ده



هژده ساله که می شدم، باران می بارید. می بارید از پس ِ –انگار- سال های خشکی. هژده ساله شدن و همان شب هژده ساله شدن، آن حسی را که می گویند و –احتمالن- باید، برای ام نداشت. مثل هر شب دیگر، هر شب دیگری که اگر باران می آمد، همان قدر خوش حال شدم. و این خوش حالی کوچک بس بود برای ام.

در سلوک ِ محمودِ دولت آبادی نوشته که:

ای هی زنده گی چه نا مریی از انسان عبور می کند و می گذرد و تو را با خود می برد غرق در جاذبه ای نفس گیر.

دیگر نیست مثل –شاید- دو سال پیش که بخواهم دنبال خوش حالی های بزرگ باشم، بخواهم دنبال معجزه باشم. در همین "جاذبه" ی زنده گی کشیده می شوم، دنبال درنگ هایی می گردم که خود ام را، سعید را، پیدا کنم و آرام برای خوشی های کوچک ام با خود ام جشن بگیرم. شاید بد است این قدر که پایین آوردم همه ی ادعای ام را، ولی حد اقل خود ام خوش حال ام که خوش حالی ام حالا خلاصه می شود در چیز های خیلی کوچک، زیر باران خیس شدن، دست کشیدن به پاکت نو ِ سیگار، ولی عصر را از تیاتر تا میدان تا پله ها تا ونک تا پارک تا پارک وی تا تجریش گز کردن، کتاب نو ها را بو کردن، از خانه تا شهر کتاب رفتن، یک ساعت روی دست شویی نشستن و پیدا کردن طرح تازه روی کاشی ها، دور دور کردن در گودر، بوییدن هوای پر از عطر زن ها شده و زردی برگ هایی که این روز ها می ریزند و می ریزند و نمی دانند که هنوز این تقویم لعنتی عدد سی و یک را پر نکرده که یک مهر بشود و پاییز و هنوز می ریزند.

خیلی از این چیز هایی که من دوست دارم، خیلی این چیز های کوچک، یک طرف شان مربوط می شود به مردم. به دیگران –و این دیگران لزومن آدم نیستند-. به دیگرانی که دوست شان دارم و سعی می کنم بیش تر دوست شان بدارم. ولی می ترسم. می ترسم همه را از دست بدهم. دیگران را و پشت سر اش همه ی این خوشی های کوچک را.

من نمی خواهم ماجرا را بزرگ کنم. ولی یکی از بزرگ ترین خوش حالی های کوچک ام همین بیست و هفت شهریور بود. نمی دانم چرا و همان جا بود که احساس کردم هژده ساله شدم. همان حسی که بیست و پنج ام به سراغ ام نیامد و بیست و هفتم، وسط آن همه جمعیت آمد سراغ ام. و این خوش حالی کوچک بود که داشت بزرگ می شد برای ام. بزرگ می شد تا میدان ونک. تا میدان ونک که همه ی آن خوشی انگار که دود باشد، پخش شد و رفت هوا. و این خوشی از اولین ها بود که همان لحظه ها تمام شد.

حالا که کبودی ها را می بینم، دیگر از ونک بد ام می آید، ولی عصر که هنوز عاشق اش هستم، انگار خیانت کرده به من. همه ی آن خوش حالی های کوچک که فقط برای من بودند و با هیچ کس دیگر قسمت نمی شدند، انگار دارند فراموش می شوند و من از این می ترسم.

می دانم که می توانم که جلوی اش را بگیرم، و زود باز همان خوشی ها باز می گردند، ولی باز می ترسم.

پ. ن. من می خواهم این را هم بگویم که همه ی این نوشته مربوط به خود ام است. منظور ام این است که این جا هیچ حرفی نمی زنم از آن جمعیتی که بین شان بودم. دارم در باره ی خود ام و احساسات خود ام مستقل از بقیه ی کسانی که با من بودند حرف می زنم. منظور ام این است که تاکیدی بر نقش نداشته ی خود ام در آن همه یا خود ام را جز "آدم هایی که خیلی در جریان بودند" حساب کردن ندارم و می دانید که اصلن هم نداشته و نبوده ام. خود ِ خود ام.

۷ نظر:

Fash گفت...

bazijahash engar tadaee bood ,tadaee ,tadaee, tadaee .nemidoonam chera vali yejayish dasht mano be gerye mindakht ,yelahzeye khastaniii vali dooooor!!!

مگس پیر گفت...

به نظر خودم مسخره ست که بخوام اینو بنویسم، ولی صادقانه میگم که من هم یه همچین حسی بهم دست داد وقتی از پشت تلفن خبر بهم رسید. منظورم یه همچین حسیه که انگار همه چی خراب شده باشه. همین خوشی هایی که راجع بش میگی، انگار که دیگه تموم شده باشند. یعنی تمومش کرده باشند. یه جورایی هم اصرارم برا بیرون رفتن همین بود که احساس کنم همچنان خوشی های چندنفریمون سره جاشه. حالا تو درمورد خودت گفتی. اینارو با هم قاطی نمیکنم ولی دراین مورد یه همچین حسی داشتم.

حالا جدا ازین ها، فک میکنم لذت بردن از چیزای کوچیک پایین آوردن ادعا نیست. یه جور دریافتن لحظه ست.

kiddo گفت...

There is no fucking you (plural)" there is only me"

دونقطه گفت...

"به نظرم شما هم از بزرگی شروع می کنید و بعد کم کم کوچک می شوید..."

شاه دسامبر کوچولو این را می گفت ، منظورش چیزی بود که گمانم آرزو ها و نگاه و توقعات و تخیلمان را در بر می گرفت...
چیزی که وقتی روی پشت بام بارانی و با تلفیقی از لبخند و خشم فریاد می زنیم الله اکبر هست ولی وقتی سیگار دستمان گرفته ایم و با نگاهی اکتسابی دیوار های بهم چسبیده ی کافه را نگاه می کنیم نیست...
خیلی غم انگیز است
خیلی هست
اما به هر حال ما یا در اسارت این جبر اسیر می شویم و یا در مبارزه با آن می میریم...

قوانین را که می شکستم می دانستم روزی این سوال را خواهم پرسید و تمام نوشته ها و دفعیات ، جوابم خواهند داد. (البته شاید دومی را خودم نمی دانستم)

دادند ولی من هیچ وقت بیش از حد لازم ، شنونده ی خوبی نبوده ام

دونقطه گفت...

یک را ، در دومین خط از پایین ، جا مانده است

Shakiba گفت...

تولدت مبارک سعید! زیر آن ضربه ها طعم گاهی ناخوش بزرگ بودن را چشیده ای پسر!

ندا گفت...

كسي كه بزرگ ئه بزرگ، به اندازه ي لحظه ها باشه،تو حجم ناچيز ئو ناخواسته ي تضاد ا ئو ازدست رفته ا جا نمي شه،
تنگ نمي شه

خوب تر كه نگاه كني، جا هنوز هست،بزرگ تر مي شود شد-هرچند درد دارد-
آرزو هنوز هست.

حالا مي داني چرا هيچ كس نمي داند باران بوييدن بهتر از پنجره هاي بسته هست؟