۱۷ آبان ۱۳۸۸

نوزده - آی آدم ها




یک کسی بیرون بکشد مرا از این موج ها و از این تلاطم که نمی دانم کجا می برد و نمی دانم کجا می روم و گم شده ام و گم کرده ام خود ام را.

ناگهان چشم باز می کنم – خود ام را می بینم بین این همه آدم که به هیچ کدام شان هیچ تعلقی ندارم – ناگهان چشم باز – خود ام را می بینم بین کتاب های نصفه و نیمه ی این طرف و آن طرف افتاده و خود ام را بین مجله های دو ماه پیش که گذاشته ام از همان موقع دم ِ دست که بخوانم شان و خود ام را بین این همه فیلم که هر بار باید بگویم :"داریم، ندیدم، می بینم" و نبینم – ناگهان چشم - خود ام را می بینم بین آن گیتار ول کرده که افتاده آن طرف و بین آموزش طراحی و بین کتاب های زبان و وب لاگ ِ یک ماه به روز نشده – ناگهان – خود ام را می بینم بین خانواده ای که انگار گم کرده ام شان و بین این همه آدمی که به هیچ کدام شان هیچ تعلقی ندارم.

زمان که می دَوَد وَ آه. کوتاهی همین آه کشیدن و لحظه ای –آنی- که می گذرد و حسرت، به همین تندی، به همین ساده گی، گذشته می شوند همه ی حال هایی که یک روزی آینده هایی بودند که انگار خیلی می خواست اتفاق عجیبی بیفتد در این دانش جویی و هژده ساله گی و همه ی این ها. ولی می دوند همین جوری این حال ها و موج و موج و موج پشت ِ موج و انگار آدمی که بخواهد سر اش فقط زیر آب نرود، حالا اصلن کِی وقت می کند فکر کند که کجاست و چه می کند و چه باید بکند و هِی و هِی و هِی، هن هن کنان، دست می زند و پا می زند. آن وسط ها "آی آدم ها" می خواند و دور و بر را نگاهی می کند و نیست آن کسی که بیاید بیرون بکشد مرا از این موج ها و از این تلاطم که نمی دانم کجا می برد و نمی دانم کجا می روم و گم شده ام و گم کرده ام خود ام را.


۳ نظر:

دونقطه گفت...

...
آارون همان کسی است که باید باشد ، می دانی ،
من زیاد گنده اش کردم
این آدم ها
همان هایی اند که باید می شدند ، می دانی
من زیاد...

گنده شان نکردم ؟
کردم ؟

مگس پیر گفت...

آره حالا هی بگو داریم، ندیدم، میبینم.
هی بگو و نبین.
:دی

بیتا گفت...

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نسستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترک ام مرا فریاد کن
...
نمیدونم ربطش چیه ولی این به ذهنم رسید وسوسه شدم که بنویسمش.
درد مشترکه...!