۱۵ دی ۱۳۸۸

بیست و سه - نجوا




اتفاق. اتفاق. و اتفاق.
چند وقتی ست اتفاق ها خیلی می افتند. پشت سر هم، رگ بار، فرود می آیند، خراب می شوند روی سر ام، هنوز مزه ی اتفاق قبلی زیر زبان ام است، هنوز زخم اتفاق قبلی، اثرش هنوز پاک نشده، رگ بار اتفاق ها، از رو به رو و از بالا، بد تر از همه، از پشت، از گذشته، گذشته هایی که هنوز نگذشته*، می آیند و می آیند و فرود می آیند و انگار پیکان باشند، از آن پیکان ها که آخرش هفت پَر است، و گیر می کند در بدن، و می کند در بدن، و بیرون آوردن اش هم، سخت، سخت تر از داخل شدن اش باشد و زخم و زخم و اتفاق بعدی، زخم بعدی.
چند وقتی ست که اتفاق ها از درک من، از حجمی که من عادت داشتم، انتظار داشتم، بیش تر اند. من خود ام را ناگهان، انگار محکوم، گویی در دست خودم نبوده و نیست، در جایی می بینم، که نباید باشم، که هیچ وقت قرار نبوده باشم، و دیر می فهمم، که غرق شدم، در آدم ها یی که نمی شناسم شان، در جا ها یی، موقعیت ها یی، در حال حرف زدن با کَس ها یی، در حال کردن کار ها یی، که نباید، با مقیاس های من، با آرمان های من، نباید.
چند وقتی ست که انگار یک کس دیگر دارد تصمیم می گیرد به جای من. حس پارسالی را دارم که هنوز مشق هفته ی پیش را ننوشته، معلم، سگ صفحه مشق می دهد، آدم اصلن نخواهد هم به قضیه فکر کند، یک جای عمیق عجیبی در مغز اش اشغال می شود. آن جای عمیق عجیب مغز ام پُر است، پُرِ پُر است از اتفاق هایی که باید کم کم می افتادند و آرام آرام هضم می شدند.
من می خواهم یک جای دور بدون آدمی پیدا کنم، نه کتاب بخوانم، نه فیلم ببینم، نه بقیه ی کار های تارک دنیایی را انجام دهم، می خواهم بروم یک مدت زخم های ام را مرهم بزنم، گذشته ها را حل کنم، صفر شوم.

صفر صفر شوم.




*یک جایی در گودر نوشته بود: لعنت به گذشته ای که هنوز نگذشته.

۱۴ نظر:

مگس پیر گفت...

:( میفهمم چی میگی.

امیررضا گفت...

خوبه...! روش خوبیه برای پاک کردن زخم ها، اما نمی دونم چرا بعضی ها برای پاک کردن زخماشون برعکس عمل میکنن.

ش. گفت...

می گذره.

ش. گفت...

می گذره.

دونقطه گفت...

نه نداشت ،

جالب تر بود

B گفت...

said, man be hafezam eteghadi nadaram ama in shomarash 22 bood ! ?

... گفت...

mozoo ine ke un ja hichvaght nist,yani mamulan jayi nis ke khodet entekhab koni ta beri...hichvaght kasi ,,zamani..ya etefaghi montazer nemimoone ta nayad,, nagzare,,nayofte ta to vaght koni sefre sefr shi...yeruz enghad por mishi ke yad begiri tu matne hame sholooghia Ba khode hamechi tu ehsase sefret bashi ..yerooze sade vaghti ke dige fek kardi adat mikoni ,vaghti entezaresho nadari..

شراره گفت...

عالی بود... حس و شرابط 1 ماه پیش من. کاملا!
الان نمیدونم اوضاع از چه قراره...

ناشناس گفت...

دانشکده ی هنر های زیبا ... سعید ... ماکت درست میکردی...
پیش زمینه ی من ... نوشته های تو ...
سعید چقدر همون آدمی بودی که از نوشته هات واسه خودم ساخته بودم ... چقدر نزدیک بود به من ... چه حس عجیب و دوست داشتنی ...
کاش مغزم شیشه ای بود و میخوندی چی توش میگذره .

ناشناس گفت...

کاش دانشجوی اونجا بودم تا آدمی رو که 2-3 سال باماش بودم و اون با من نبودو بیشتر میدیدم .. بیشتر و بیشتر و بیشتر ...
دوست داشتم بیشتر حرف میزدیم اونروز ...
نشد ! بد شد !

ناشناس گفت...

اما فقط نگاه به آنکه تا امروز در درونت با او سخن میگفتی و اینک مقابل توست ... برق نگاهش را میبینی ... حس میکنی ...

ناشناس گفت...

aval 2 ta cm bood , bad shod 3 ta , hala ham 4 omish ! faghat yek jomle : cm e akhare hadise nafs bood , az khodam be khodam ... ke bedani che gozasht bar man , dar man ...

ash گفت...

چه قد زود دیر میشه .منم نمی خواستم اینجا باشم با این ادما اما ...
به وبم سر بزن

نهال گفت...

سلام
من نميدونم اينجا ماله كيه يا اصلا من اينجا چيكار ميكنم ...
اما يه شدت حال و هوات پبيه منه ...
يه جوريه كه فكر ميكنم همه همين جورين !