۷ بهمن ۱۳۸۸

بیست و پنج - از خاطره یا چیزی شبیه ِ آن



سخت است یک جا هایی فرق گذاشتن بین "گذشته" و "خاطره". یا هر "گذشته" ای می تواند "خاطره" باشد. خاطره ولی، این جور که ما می گوییم، اتفاقی ست که پُر رنگ شده باشد یک جای زنده گی مان. اتفاق شاخص –خوب یا بد. خاطره هم از آن چیز هایی ست که "کم تر" راه گریز دارد. ناگهان می آید و می خندیم و بغض می کنیم و یا اصلن هرری دل مان می لزرد و می ریزد یا تنگ می شود. خاطره را می شود تعریف کرد، از رو در بایستی و این جور چیز ها حرف نمی زنم، منظورم این است که می شود به زبان اش آورد، می شود نوشت اش، ترجمه اش کرد به کلمه.

ولی من دارم از چیز دیگری حرف می زنم، دارم از خاطره حرف نمی زنم، اسم اش را نمی دانم، ولی بر می گردد به همان خاطره – به نوستالژی، گذشته. دارم از لحظه های خیلی کوچک حرف می زنم. از اتفاق نه، دارم از حس، حرف می زنم. از حس هایی که وقتی می آیند نمی توانی جلو شان را بگیری. "هرگز" نمی توانی جلو شان را بگیری. از آن ها که از ثانیه کم تر اند. از چیز های کوچکی که یاد چیز های بزرگ ات می اندازند. از بوی عطر اش حرف می زنم –زن هایی که همان بو را می دهند، از آن لحظه که بو می کنی، از کوچک ترین لحظات یک آهنگ که عادت داشتی به او فکر کنی و او را مجسم کنی وقتی می خواندی اش با خودت، از خیابان هایی که ناگهان یاد هزار جور حس می اندازد ات -که یک هو پُر ات می کند. من دارم از هوای ابری، از زمین خیس حرف می زنم.

از چیز های خیلی کوچک تر می گویم که خیلی سخت تر است کلمه کردن شان. از یک آن حرف می زنم –یک لحظه، یک نفس. که انگار تکرار می شود. یک فِرِیم، نه آن قدر کش دار که مزه مزه اش کنی. از اتفاق های کوچک ِ کوچکی که –با او- افتاده و هنوز می افتد و فقط و فقط تو را یاد اش می اندازد. آن قدر کوچک برای خود من، شاید بگویم آن لحظه ای که آفتاب وقت راننده گی دست چپ ام را که توی اش سیگار است بسوزاند و پوست ام برق خیسی بزند و سیگار مزه ی تلخی داشته باشد با آن بویی که مثل بوی همیشه اش نیست. این برای هیچ کس هیچ معنایی ندارد -نمی تواند داشته باشد و من. من پُر از احساس. من ِ پُر از احساس.


از لحظات ِ تکرار شونده ی بسیار ِ زنده گی.

از لحظات ِ بسیار تکرار شونده ی زنده گی.




پ. ن. بی نیاز تر از همیشه ام، با استثنا های گذرا، هم چنان همه چیز خوب است. آن بالا داشتم از استثنا های گذرا حرف می زدم.

۱۲ نظر:

مگس پیر گفت...

بعله،
تا باد تو رو با خودش ببره.

epitaph گفت...

چه خوب بود

میم ج گفت...

عالی بود .

محمد گفت...

يادم مياد از طريق همين خاطره هاي سريع و گذارا اتفاقات مهمي رو که قرار بوده بيفتن ديدم اما تا وقتي با يه اتفاق سريع به يادم نيان ازشون غافلمهمين الان نميدونم خاطره ي بعدي چيه،شايد يادمون ميره ولي من خودکشي دوستم رو ديده بودم اما تا روز تشييعش خاطرش نيومد،اگه يادمون نميرفت،،،

Amelie گفت...

اسم شما قشنگ است آقا

Amelie گفت...

عکس پروفایلتون آقا بود چون!

دونقطه گفت...

بعله به لطف گذر های همیشگی
همه پیز رو به راه است خیر سرمان

دونقطه گفت...

چیز البته ،

دونقطه گفت...

انجام وظیفه کردن معقوله ی ناخوشایندی است که یک روز امان همه ی لبخند های زوری را می برد

auts گفت...

lahazat e mozakhrafe zendegi daghigh tar nist? ini ke migi esmesh zendegie? ini ke man daram be khatere to mikonam nist. alan vaghte khoobie vase khod koshi! behtare ye joori bemiram ke safhe havades chapam nakone!!

ندا گفت...

بايد يه چيزي باشه
يه چيزي كه نه مي دونم چي ئه، نه مي دونم كجاست، نه مي دونم چ جنسي ئه، مال كِي ئه، مال قبل من ئه، هم دوره ي من ئه، بعد من ئه يا اصن ربطي به زمان داره يا نه!
يه چيزي شبيه همون كه گفتي "حس"
همون چيزي كه تو بعضي از آهنگا هست،‌حتي اگه اولين بار باشه ميشنويشون
همون چيزي كه تو "از پنج ئه بدازظهر به بعد" ئه همه ي جمعه ا هست
يا همون چيزي كه تو صورت بعضي غريبه ها هست، حتي اگه اولين بار باشه مي بيني شون، مثلن يه جور گرمايي كه انگار قبلن تجربه شده باشه
و اين "اون چيز" ئه، اونقَدَر هست كه ضريب يقين تو بودن اون حتي از ضريب يقين تو بودن خودمون ام بالاتر ئه!
شايد يه جور ارضا س ، خب طبيعي ئه وقتي زخمي باشي همه چي ئو مرهم مي بيني
اما نه،، اين مقطعي ئه، نه ما هميشه زخمي ايم نه زخم ئه هميشه مرهم پذير. اما "اون چيز" ئه مقطعي نيس
پس نه، ارضا نيست
شايد احساس گناه باشه،‌ گناه خيانت در امانت!
يه معصوميتي بود داده بودن به ما ئو مام از دستش داديم رفت. حالا هر چن وقت يه بار مي آد ئو تو پوست ئه يه نوستالژي، يه حس، يه "چيز" سربه سرمون مي ذاره
اما نه گناهم نيس، گناه خب مجازات داره، اين "چيز" لذيذ عمرن مجازات نيست!
شايدم يه جور حسرت ئه!
يه چيزي گفتي، گفتي خاطره رو مي شه تعريف كرد. آره خب به شرطي كه يادت باشه. اما اين ئو نمي شه، شايد چون يادمون نيس. يني "اون چيز" يه جورايي خاطره ي از ياد رفته س -نه ازون پارادوكسياش آ!- منظورم زهدان ئه
هميشه دلم مي خواسته فقط يه بار ئه ديگه دنيارو-‌همه ي دنيارو ها!- با همون "پوسته ي مخملي ئه قرمز" ببينم! اين حسرت هميشه بوده ئو هست
اما انگار اين حسرت ئه يه جور جنون شخصي ئه:دي و خب "اون چيز" ئه همگاني ئه
...
اما حالا هرچي ام كه باشه، هست
ئو اين بودن ئش، خوب ئه

ناشناس گفت...

این چند خط رو بخون :

“گاهی کلمه ای، عبارتی همچون موجی از سرب به گوینده که ناگهان قدرت هراس انگیز و ضمنن سرمست کننده ی هر چیزی را که تقدیر آسا و سرنوشت ساز است دریافته، باز می گردد. به دلدادگان و به سربازان، به کسانی که مرگ به آنها چشم دوخته و کسانی که از نیروی عظیم و قهار زندگی لبالب و سرشار هستند، گاه این استعداد و قدرت داده شده که دفعتن پرده از چشمشان به یک سو می رود، نوری بر آنها پرتو می افکند و از این رهگذر هم مورد عنایت می شوند و هم در فشار قرار می گیرند….. که کلمه در آنها رسوخ می کند و در اعماق وجودشان ته نشین می شود”
هاینریش بُل – قطار به موقع رسید – ترجمه کیکاووس جهانداری

این لحظاتی که هردومون از نام گذاری براش عاجزیم رو زیاد حس کردم، اونقدر که دقیقن حس کنم از چی حرف می زنی، این ها به نظرم همون لحظاتی ان که در ما نفوذ می کنن و ته نشین می شن. و همزمان هم از رهگذرشون مورد عنایت واقع می شیم و هم تحت فشار قرار می گیریم


مرسی، احساسات خوبی را زنده کردید