۲۳ بهمن ۱۳۸۸

بیست و شش - بار دیگر، شهری که دوست می داشتم: نیو یورک






یک چیزی ست در این عکس های افق* اَبَر شهر ها که خیلی وقت است می چرخد در سر ام. مخصوص نیو یورک نیست ولی، هر ابر شهری می تواند باشد، ولی غولی هزار چرخ دنده ای ست نیو یورک، که هیچ جای دیگر نیست. نمی خواهم از کوچکی ِ زنده گی ها توی این عکس ها حرف بزنم و خوش بینانه بگویم که خیلی کوچکیم و نمی ارزد ناراحتی و این سخت گرفتن ها و این ها.

شاید یک چیزی حدود هزار پنجره باشد در این عکس، هر دو پنجره پنجره را اگر یک خانه بگیریم، می شود پانصد پنجره، بی نهایت داستان، بی نهایت عشق، بی نهایت زنده گی.

در یکی از این خانه یک ژاپنی بیست و یک ساله زنده گی می کند که هنوز لهجه اش همه را می خنداند، یک ژاپنی بیست و یک ساله که ام روز صبح که بیدار می شود، تکست معشوقه اش را می بیند که دو و خورده ای دی شب برای اش فرستاده، معشوقه ی مست بر گشته از مهمانی با یک پسر بور که همان شب عاشق اش شده، پسر بوری که پیپ آلبالویی می کشد و با صدای اش، با آهنگ صدای اش، یک بار بگوید "تو زیبایی"، هر دختری باشد، حد اقل اش این است که دل اش بلرزد، این است که مغرور شود به خود اش.

در یک پنجره ی دیگر، خانه ی زن سی و یک ساله و مرد بیست و هفت ساله ای ست، شبی ست که بچه شان به دنیا آمده، مادر بعد از نه ماه می خواهد مست کند و حرف است و داد و بیداد که الکل توی شیر مادر می رود و مادر بیداد و داد که نُه ماه نه لب به سیگار زده نه الکل، کلی برای خود اش برنامه ریزی کرده و فکر کرده برای مرد اش باید این خیلی عادی باشد، صدای دختر هم سایه با احتمالن دوست پسر ژاپنی اش که دارند تلو تلو کنان توی راه رو این وقت شب، حدود سه شاید، راه می روند و به در و دیوار می خورند، ساکت شان می کند، بچه شان به اندازه ی یک مُرده ساکت و به اندازه ی یک مُرده خواب است.

در یک پنجره ی دیگر، همه ی زنده گی شکسته ی دختر نوزده ساله ای ست که از ویرجینیا آمده نیو یورک، دختر بلوند دهاتی، با پوست برنزه، طعمه ی همه ی زرنگ های نیو یورکی، دارد فیلتر سیگار اش را در می آورد که هرویین را بکشد توی سرنگ و رِنگ و رِنگ و رِنگ زنگ هم سایه بغلی را یکی می زند و انگار کم کم دارد گریه می کند، زنگ هم سایه اش، پسر ِ بور ِ نیویورکی ِ دانش جو، با صدای اش و آهنگ صدای اش، که هر شب با یک دختر است و فردای اش دختر می آیند و رِنگ و رِنگ و رِنگ زنگ می زنند که همان یک شب بود لعنتی؟

شاید در یکی از پنجره ها هم "هولدن کالفید"، خسته و پیر، دارد سیگار می کشد (+). شاید "جرمی" ِ "مای بلوبری نایتس" دارد "الی" را می بوسد (+). شاید در یکی شان دختر "دِی نایت دِی نایت" دارد برای منفجر کردن یا نکردن بمب با خود اش کلنجار می رود (+).

Skyline*



پ ن. عکس عمدن کاملن در صفحه جا نشده.

۱۵ نظر:

مگس پیر گفت...

نيويورك به كنار،
امروز رو ام روز نوشتن ديگه خداييش ظلمه.
به خودت بيا آقای بهبهانی.

مگس پیر گفت...

پاراگراف آخر خيلی خوب بود،
مخصوصن دختر دی نايت دی نايتش.

مستطیل گفت...

اینو که خوندم بیشتر به 40سالگی فک کردم

میم ج گفت...

posteret ro rafti begiri belakhare ?
ghashang neveshte boodi ,

ناشناس گفت...

yani hich omidi be nejate to nist?

The91 گفت...

ناشناس که چی؟
مگر من در کدامین باتلاق دست و پا می زنم که آیا امیدی باشد به نجات ام یا نباشد؟

دونقطه گفت...

خوندم لکن نظری ندارم

ميـــن گفت...

اين جا رو لينك كردم . :دي

امیررضا گفت...

خوندم ...
نتیجه اخلاقی: الکل نکشیم و سبگار نخوریم! :دی

آرش گفت...

میگم یادت هس تو هرمزان راه می رفتیم بحس می کردیم می گفتی این ساختمونا رو دوس نداری شبیه جعبه کبریتن؟ بعد من ... ایده دزد! پی: 

مستطیل گفت...

این همون آرشه؟ ام آی تی؟ اصفاهان؟ کافه آنی؟

آرش گفت...

سلام! آره. چطوری؟ صب کن من گیج شدم. رضا؟ یا ممس تویی؟! آخه این عکسای بلاگ ات رو یادمه تو اصفهان ممس داشت نشونم می داد؟ 

مستطیل گفت...

رضام دیگه! همون ممس به قول سعید... تو کافه مستطیل برات صندلی مخصوص گذاشتم پسر، سر بزن ;)

blogger گفت...

eyval pesar. nafahmidam in sandali chejurie? bayad ozv sham? ye tozihi midi? rasti ye skype i yahoo i chizi bede dar tamas bashim kheili khoshhal misham

دونقطه گفت...

ابی گلستان ؟
از چه نظر ؟