۱ فروردین ۱۳۸۹

بیست و نه - هشتاد و نه




من با نوروز مشکلی ندارم. با هفت سین مشکلی ندارم. زنده گی ام اصلن بهانه –بهانه ساختن است برای خوش بودن، نوروز و هفت سین هم بهانه است، بهانه های کوچک شاید، تکراری شاید.

ولی امسال، نمی دانم، یک فروردین اش هم ابری بود حتا، نوروزش آن قدر هم بوی نوروز نمی داد. ساعت هفت بعد از ظهر یک فروردین است، بغض دارم، دل ام به سیاق عصر جمعه ها گرفته، چای دارچین هم مزه ی دی روزی اش را می دهد. ام سال نوروز ریده.


۲۷ اسفند ۱۳۸۸

بیست و هشت - تنهایی


تنهایی آن لحظه ای ست که اسم آدم ها را در گوشی ات بالا پایین می کنی، از الف تا ی، و هیچ کس نیست، که چیزی را که نمی دانی چیست به او بگویی. تنهایی آن لحظه ای ست که ساعت شش و ده دقیقه ی عصر است و آسمان ابری ست و پنجره ی اتاقت باز است و بغض داری، بیرون را نگاه می کنی، به بیرون و بیرون رفتن و آدم های بیرون فکر می کنی، و بغض می کنی. تنهایی آن لحظه ای ست که در جشن تولدت، همه ی آدم های تنهای دیگر، همه ی دوستانت، دور تو هستند، و یک لحظه ی دیر یاب کوچک، دل ات، نمی دانی چرا ولی، می گیرد. تنهایی آن لحظه ای ست که دل ات می خواهد دیگر هیچ کس را نبینی، حال ات از همه به هم می خورد، و همه، همان لحظه، همه جا، کنار تو اند. تنهایی آن لحظه ای ست که از ته دل بگویی، بگوبب و باور کنی، موجودی اجتماعی نیستی -آدم موجودی اجتماعی نیست.

کم کم، تنهایی، هر لحظه است. هر لحظه ای که به خودت فکر می کنی، تنهایی ست.

و بیهوده ترین کار است، برخاستن به جنگ با تنهایی، "به تر آن است که برخیزم، رنگ را بردارم، روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم"*

نمی شود، تنهایی را اگر خیلی بشود کاری کرد، نقشه ای ست که روی اش بکِشی، نمی توانی این قدر راحت آن رابکُشی. همیشه تنها. همیشه تنها. آدم، همیشه از درون تنهاست. هر چه هم پُر باشد از بیرون. "من پر از بال و پر ام، راه می بینم در ظلمت، من پر از فانوس ام، من پر از نور ام و شن، و پر از دار و درخت، پر ام از راه، از پل، از رود، از موج، پر ام از سایه ی برگی در آب، چه درونم تنها ست."**

ولی می شود به آن عادت کرد. شاید باید به آن عادت کرد -ایمان آورد. یک بار هم باید از عادت بنویسم، و این که این عادت با روز مره گی فرق دارد، عادت کردن برای چیز هایی ست که نمی شود عوض شان کرد. و وقتی هست که آدم خودش را وسط همه ی چیز ها و در حال دست و پا زدن برای هیچ چیز می بیند "و این من ام، زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد"***. و عادت، "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"****

و عشق، تنها عشق، تنهایی را می کشد.

پ. ن. اکنون، عقیده راسخ من در زنده گی بر این است که تنهایی، نه تنها کم یاب و نه پدیده ای عجیب، که واقعیت اجتناب ناپذیر زنده گی انسان است. "توماس وولف"

* و ** سهراب سپهری

*** و **** فروغ فرخ زاد

۱۳ اسفند ۱۳۸۸

بیست و هفت - همیشه در فرار زنده گی می کنی



این که کشتی عشق ات در برکه ی لجن گرفته ی عقل ها و منطق ها و دلیل ها لنگر بیندازد، بماند و بپوسد، بمیرد و بخوابد همان جا و هیچ وقت بلند نشود، یا مثل کوچک ترین ذره در بزرگ ترین دریا های طوفانی ترین دریا های احساس، با هر موج، هر باد، هر کوچک ترین نسیم، از این رو به آن رو شود، تکان تکان بخورد، یا هیچ کدام، کم تر از برکه ی- باتلاق ِ لجن گرفته ی عقل نباشد.

عقل، عشق را زایل می کند. خون خوار ترین قاتل عشق است. هنوز عشق بال و پر نگرفته، هنوز نطفه ی عشق بسته نشده، تا عقل برق چشمان ات را می بیند، تا هنوز فکر نکرده ای هرگز نبوده قلبت این گونه گرم و سرخ، می آید و به یک جنگ همیشه یک سر پیروز، خنجر می کُند در قلب ات، همه چیز را در یک آن تمام می کند، نگاه آخر را می کنی، سینه صاف می کنی، آب دهان ات را قورت می دهی، و می روی، و هیچ وقت پشت ات را نگاه نمی کنی، و همیشه خاطره ها را می رانی، و همیشه در فرار زنده گی می کنی، در ترس از عشق، در ترس از ناب ترین لحظه، و ترس از معصومانه ترین بغض ها، همیشه در فرار زنده گی می کنی.

من می خواهم، و من این گونه هستم، که عشق ام در جریان باشد، می خواهم همه چیز در آن جاری باشد، می خواهم در هر نگاه ام، اگر عقل بگوید نگاه نکن، اگر مذهب بترساند ام از آتش، اگر هر انگی- هر صفتی بخواهند بچسبانند به من، می خواهم در هر نگاه ام، احساس باشد، عشق باشد، می خواهم دل ام بلرزد، می خواهم بغض کنم، عشق، من باور دارم که عشق، دریاست، عشق صبر نباید بکند، عشق اگر بماند، می گندد، می پوسد، باتلاق می شود، باید برود، باید سیال باشد، عشق اصلن در سکون نه، که در حرکت، برای من، معنی می شود.

و دوست دارم، اگر روزی عاشق کسی بودم، که بودم، و اگر آن کس خواست بیاید بگوید که می خواهد برود، که گفت و رفت، دوست دارم فقط برود، فقط برود، تنها برود. زیاد عاشق شدن، زیاد دل لرزیدن نیست که عشق را می کُشد، دروغ است که عشق را می کُشد، بهانه است که عشق را می کُشد، دروغ و بهانه هم، هر دو، و همه ی چیز های مثل این دو، همه، از عقل اند.

احساس، پاک ترین وجود است.




پ. ن. به سوزان کریمی و پوریا اقتصادی و صدرا بنی اسدی به عنوان اولین پست تقدیمی / عنوان، به این سه نفر بر نمی گردد.