۱۳ اسفند ۱۳۸۸

بیست و هفت - همیشه در فرار زنده گی می کنی



این که کشتی عشق ات در برکه ی لجن گرفته ی عقل ها و منطق ها و دلیل ها لنگر بیندازد، بماند و بپوسد، بمیرد و بخوابد همان جا و هیچ وقت بلند نشود، یا مثل کوچک ترین ذره در بزرگ ترین دریا های طوفانی ترین دریا های احساس، با هر موج، هر باد، هر کوچک ترین نسیم، از این رو به آن رو شود، تکان تکان بخورد، یا هیچ کدام، کم تر از برکه ی- باتلاق ِ لجن گرفته ی عقل نباشد.

عقل، عشق را زایل می کند. خون خوار ترین قاتل عشق است. هنوز عشق بال و پر نگرفته، هنوز نطفه ی عشق بسته نشده، تا عقل برق چشمان ات را می بیند، تا هنوز فکر نکرده ای هرگز نبوده قلبت این گونه گرم و سرخ، می آید و به یک جنگ همیشه یک سر پیروز، خنجر می کُند در قلب ات، همه چیز را در یک آن تمام می کند، نگاه آخر را می کنی، سینه صاف می کنی، آب دهان ات را قورت می دهی، و می روی، و هیچ وقت پشت ات را نگاه نمی کنی، و همیشه خاطره ها را می رانی، و همیشه در فرار زنده گی می کنی، در ترس از عشق، در ترس از ناب ترین لحظه، و ترس از معصومانه ترین بغض ها، همیشه در فرار زنده گی می کنی.

من می خواهم، و من این گونه هستم، که عشق ام در جریان باشد، می خواهم همه چیز در آن جاری باشد، می خواهم در هر نگاه ام، اگر عقل بگوید نگاه نکن، اگر مذهب بترساند ام از آتش، اگر هر انگی- هر صفتی بخواهند بچسبانند به من، می خواهم در هر نگاه ام، احساس باشد، عشق باشد، می خواهم دل ام بلرزد، می خواهم بغض کنم، عشق، من باور دارم که عشق، دریاست، عشق صبر نباید بکند، عشق اگر بماند، می گندد، می پوسد، باتلاق می شود، باید برود، باید سیال باشد، عشق اصلن در سکون نه، که در حرکت، برای من، معنی می شود.

و دوست دارم، اگر روزی عاشق کسی بودم، که بودم، و اگر آن کس خواست بیاید بگوید که می خواهد برود، که گفت و رفت، دوست دارم فقط برود، فقط برود، تنها برود. زیاد عاشق شدن، زیاد دل لرزیدن نیست که عشق را می کُشد، دروغ است که عشق را می کُشد، بهانه است که عشق را می کُشد، دروغ و بهانه هم، هر دو، و همه ی چیز های مثل این دو، همه، از عقل اند.

احساس، پاک ترین وجود است.




پ. ن. به سوزان کریمی و پوریا اقتصادی و صدرا بنی اسدی به عنوان اولین پست تقدیمی / عنوان، به این سه نفر بر نمی گردد.

۵ نظر:

دونقطه گفت...

"عشق مشترک ترین و مجموعه ای از همه احساس هاست که همه ی انسان ها ، با کمیت های بدآهنگ و مختلفِ "بی عدالتی" "خطر" "معیار" "درست" "واقعیت" و از این مزخرفات ،
در سکون مطلق از آن فرار می کنند.
غافل از اینکه به سبک دیوانه ها فرار باید کرد و پذیرفت وقتی سهراب می گوید : و عشق تنها عشق تو را به لذت یک سیب می کند مانوس
ابدا چیز "خز"ی نیست..."

مرسی منو به این انداخت

امیررضا گفت...

نکنه عشقت منم؟ ها ها... :دی
پست باحالی بود

dust گفت...

man ashegham
.
.
.
.ashegham,baghish goftan nadare, ghashang bud saeed.

Sepid گفت...

بعيد بود انقدر هم بفهمي/
خيلي هم بد نبود..
اين توصيفت به نظرم خيلي به بدبختي نزديك تره تا عشق.

دونقطه گفت...

آخر پارازیت همه جا را گرفته است
دم عیدی