۵ شهریور ۱۳۸۹

سی‌ و هفت - سفرنوشت - سه



یک چیزی‌ست که بی‌آن‌ که برایش نتیجه‌گیری خاصی داشته‌باشم، ذهنم را مشغول کرده؛ راجع به آدم‌هایی که هر روز در یک ایست‌گاهی سوار مترو می‌شوند و در یک ایست‌گاهی پیاده می‌شوند؛ یعنی در مترو، مخصوصن اگر مسیرت طولانی باشد، به چشم می‌خورد، نه این که راجع به آدم‌های توی تاکسی یا اتوبوس یا هر آدم دیگری نباشد.

یک مرد بیست‌وخورده‌ای ساله‌ی ادکلن‌زده که می‌رود دوست‌دخترش را توی یک کافه‌ای ببیند، ایست‌گاه قلهک سوار می‌شود، میرداماد پیاده می‌شود، توی مسیر هم اصلن به حرف‌هایی که قراراست زده‌شود فکر نمی‌کند، یعنی تا می‌آید فکر کند، یک فکر دیگر می‌آید سراغش که مبادا حالا که این قدر مسیر مترو میرداماد تا میدان مادر گرم است، داغ است، عرق کند؛ چون اصولن به بوی عرق حساسیت دارد و بوی عرق خودش را خیلی می‌شنود.
خلاصه می‌رسد به یک کافه‌ای توی طبقه‌ی دوم یکی از پاساژهای دور میدان مادر، دوست‌دخترش زودتر رسیده، با این که مرد دیر نکرده. بحث‌شان می‌شود. راجع به این‌که چرا دختر آن روز که با دوست‌هایش رفته تا طالقان زنگ نزده یک خبری بدهد، که دختر می‌گوید او نباید خبر بدهد، مردش باید خبر بگیرد. بعد بحث می‌کنند راجع به به‌جاترین و مسخره‌ترین شک‌های مرد. شک هم که تا حرفش می‌شود باید آن‌روز را که می‌شد خوب باشد، خوب تمام شود، گِل گرفت. نه آدمی که شک می‌کند هیچ‌وقت، حتا اگر اقرار کند، قانع می‌شود، نه آن‌که متهم می‌شود می‌تواند بفهماند داستان چه بوده، حتا اگر حق با خودش باشد.
تمام که می‌شود حرف‌ها، بعد یک‌دقیقه‌واندی سکوت، از آن سکوت‌های گُهی، که هزار سال می‌گذرد، برای هرکدامشان، مرد می‌آید که آرام بکند، هر دو می‌فهمند که گُه خورده به ام‌روز، و هر دو می‌فهمند که شاید داستان گه‌خورده شدن طولانی‌تر از فقط ام‌روز باشد، فقط این را حس می‌کنند؛ ولی به روی خودشان نمی‌آورند. با یک رودربایستی ِ مسخره‌ای از هم خداحافظی می‌کنند.
مرد که دارد برمی‌گردد به سمت مترو، که قدم‌هایش کند شده و طعم سیگارش تند، که دارد فکر می‌کند این دقیقن همین راهی‌ست که یکی دو ساعت پیش، ولی در جهت مخالف، می‌رفته، که اصلن چه می‌شد که نمی‌رفت، که بحثی نمی‌شد، که دل‌خور نمی‌شد، قدم هایش هم کند نمی‌شد، اصلن مجبور نبود برگردد که قدم‌هایش کند شود، یک‌دفعه بوی عرق خودش را می‌شنود و یک‌دفعه فکر می‌کند از وقتی که رفته توی کافه حواسش نبوده به این داستان.
حواسش کلن از همه‌ی فکرهای قبلی پرت می‌شود به این که کِی عرق کرده یا که بو می‌داده یا نه یا که این بو دادن شاید دختر را ناخودآگاه اگر کمی عقب‌تر نرانده، جذب هم نکرده، یا که نکند تکراری شوم برایش، یا که ماه‌های اول که حواسش به همه‌چیز بود، که ادکلن بزند، حتا پشت گوش‌هایش، نه مثل حالا، سرسری، حتمن از آن آدم‌هایی که طالقان بوده‌اند، یکی بوده که وقتی رد می‌شده، بوی ادکلنش جا می‌مانده، حتمن بوده که زنگ نزده، نکند که تکراری شود. با همه‌ی این فکرها می‌رسد تا خانه و بی‌هوش می‌شود یا خودش را بی‌هوش می‌کند، می‌افتد روی تخت.

یک مرد سی‌وسه‌ساله که توی یک اداره‌ی دولتی کار می‌کند، که گوشی‌اش از آن ساده‌ترهاست که بلوتوث ندارد، که نمی‌تواند جوک و بازی و پورن ِ سی‌ثانیه‌ای بگیرد از هم‌کارهایش، دارد دودوتاچارتا می‌کند که چه‌جوری پولش را بگذارد برای یک گوشی. به‌هرحال که دوهفته‌ای مانده تا سر ماه.

یا یک زن بیست و سه ساله که چادری‌ست و در واگن عمومی دارد نگاه‌های خطرناک را از نگاه‌های گذری تفکیک می کند و فکر می کند به این که اگر یک جا بین دو مرد خالی شود می‌تواند یک‌جوری بین آن دو نفر بنشیند که هیچ‌جوره برایش بد نشود؛ البته فقط فکر می‌کند، هیچ‌جای خالی‌ای نیست.

همه‌ی این آدم‌ها و هزار جور آدم ِ دیگر و هزار جور داستان ِ دیگر، هر روز، توی متروست. این احتمالن بدیهی‌ست که دنیای هر نفر، فقط و فقط برای خودش معنی دارد. و هر کس، بدون این که حتا لازم باشد یک بار به این موضوع فکر کند، تصور می‌کند خودش مرکز دنیاست. به هیچ‌کدام از آدم‌های بالا در آن لحظه نمی‌شد گفت چیز مهم‌تری در دنیا وجود دارد که به آن فکر کنند، مهم‌تر از آن‌چیزی که دارند در آن لحظه به‌ش فکر می‌کنند. ولی آیا واقعن چیز مهم‌تری در دنیا وجود دارد؟
یک چیز دیگر این است که همه‌ی این آدم‌ها که نمی‌توانی به‌شان حتا بگویی یک کم از عقب‌تر نگاه کنند و از دورتر-نمی‌گویم اصلن این کار را باید کرد یا نه یا کار خوبی‌ست یا نه- یک روزی می‌میرند؛ و همه‌ی تاریخشان و همه‌ی خاطراتشان و همه‌ی فکرهایی که در آن لحظات می کردند و همه‌ی روابطشان نیست می‌شود. در یک آن. پس اصلن می‌ارزیده به این‌چیزها فکر کردن؟ و اگر نه، پس چه؟

۲۹ مرداد ۱۳۸۹

سی‌و‌شش - سفرنوشت - دو



تک‌‌سرفههای خشک ِ فردای سیگار کشیدن ِ کون به کون، تکسرفه نیست؛ نشانه است.

۱۶ مرداد ۱۳۸۹

سی و پنج



یک
بعضی وقتا ادای فیلم ها رو در می‌آرم. با خودم که رودرواسی ندارم، رسمن کارایی رو که تو فیلما می‌کنن می‌کنم، مث رابرت دنیروی راننده‌تاکسی، یا بچه مدرسه‌ای‌های فیل ِ ون سانت. یا نمی‌دونم خیلی چیزای دیگه هم، تو خیلی از کارام. سیگار کشیدنم رو از فیلم برادرز برداشتم، لباس تن کردنم شاید مث ِ راک بازاس، کفش کانوِرس و جین و تی‌شرت -شاید با یه آرمی روش، شاید ساده-، الکل خوردنم مال یه تیکه از یه موزیک‌ویدئوی جاستین تیمبرلیکه، خیلی حرکات ریزم که شاید اصن کسی نبینه مال جانی دپه، وقتی دارم آروم حرف می‌زنم، با یه صدای خیلی خش‌داری، مال یکی دیگه‌س که یادم نیس کی‌یه، شاید تام ویتس، بعد روزایی که جر دادم خودمو با سیگار.

دو
یک تئاتر خوب ِ ساده ای ما رفتیم، غلط نکنم از مونولوگ‌های لیو بود، به اسم "عاشقیت در پاورقی". چیزی که الان ازش یادم میاد -یا به هر حال می‌خوام یادم بیاد- این بود که تنها شخصیت ِ داستان، که یک زن سی‌وچند ساله بود، داستان‌هایی تعریف می‌کرد از عاشقانه‌هایش، وسط این عاشقانه‌ها، یادش می‌رفت دارد چه می‌گوید، یا ادامه‌ی داستانش چی‌ست، ارجاع می‌داد به فیلم‌ها -یا کتاب‌ها و فیلم‌ها- یی و می‌گفت برای ادامه به آن‌جا مراجعه کنید.

سه
خیلی وقت‌ها که مست بوده‌م، پیش اومده که می‌فهمیدم دارم چی‌کار می‌کنم. می‌فهمیدم الان حرکت دستم، یا راه رفتنم و اینا، به صورت خودآگاهی داره شبیه آدمای مستی می‌شه که تو فیلما دیدم. ولی به کارام ادامه می‌دادم. ینی هم‌چنان که می‌دونستم کارم معمولی نیست، داشتم اون کار رو می‌کردم. ولی اگه کسی می‌بود که در اون مستی‌ها از من فیلم می‌گرفت، و یک کس ِ دیگه‌ای اون فیلم رو می‌دید، می‌گفت این بنده‌خدایی که الان این‌جا دارد تلوتلو می‌خوره، مسته، و خب مثل همه‌ی مست‌های دیگه، داره تلوتلو می‌خوره.

چاهار
خیلی وقتا هم اصلن معلومه که چه‌قد آدم‌های نزدیک به‌هم رفتارهاشون شبیه ِ هم می‌شه. آدم‌های توی یک گروه، چه‌جوری حتا طرز خندیدنشون هم شبیه به هم می‌شود. ما یک دوست ِ خیلی خوبی داریم با حرکات خیلی دوست‌داشتنی‌ای و نوع خنده‌ی مال‌خودش‌ای. این دوست، خیلی توی این کافه‎‌ای که پاتوق ِ ما بود رفت و آمد داشت و آخرم شد یکی از آدم‌های همون کافه، که الان آن‌جا کار می‌کند. یکی دیگر از دوستام چند وقت پیش گفت که چه‌قدر خنده‌ی همه‌ی آدم‌های کافه شده شبیه خنده‌ی رضا.

پنج
این "من"، که حالا تحت تاثیر هزار چیز خارجی‌ام، فیلم و کتاب و دوست و آدم‌های مختلف، این "من" که بعضی وقت‌ها تاثیر آدم‌ها و فیلم‌ها و کتاب‌ها را در خودم می‌بینم، "من"ـم یا یه چیز درهم‌برهم از هزار چیز دیگه؟ ینی مجموعه‌ی این چیزها در من یک رفتار واحد می‌شود یا هنوز هزار چیز جداست که من به زور در خودم جا دادم؟ به‌هرحال من از آن لحظه‌هایی که فیلم‌ها و کتاب‌ها را در حرکات خودم -و دیگران- می‌بینم -اگر ظاهری باشد بیش‌تر، و اگر نباشد و فقط رفتار باشد، کم‌تر-، بی‌آن‌که انتخاب کرده باشم آن حرکت را، یا آن فکر را، شدیدن بدم می‎آد.