۱۶ مرداد ۱۳۸۹

سی و پنج



یک
بعضی وقتا ادای فیلم ها رو در می‌آرم. با خودم که رودرواسی ندارم، رسمن کارایی رو که تو فیلما می‌کنن می‌کنم، مث رابرت دنیروی راننده‌تاکسی، یا بچه مدرسه‌ای‌های فیل ِ ون سانت. یا نمی‌دونم خیلی چیزای دیگه هم، تو خیلی از کارام. سیگار کشیدنم رو از فیلم برادرز برداشتم، لباس تن کردنم شاید مث ِ راک بازاس، کفش کانوِرس و جین و تی‌شرت -شاید با یه آرمی روش، شاید ساده-، الکل خوردنم مال یه تیکه از یه موزیک‌ویدئوی جاستین تیمبرلیکه، خیلی حرکات ریزم که شاید اصن کسی نبینه مال جانی دپه، وقتی دارم آروم حرف می‌زنم، با یه صدای خیلی خش‌داری، مال یکی دیگه‌س که یادم نیس کی‌یه، شاید تام ویتس، بعد روزایی که جر دادم خودمو با سیگار.

دو
یک تئاتر خوب ِ ساده ای ما رفتیم، غلط نکنم از مونولوگ‌های لیو بود، به اسم "عاشقیت در پاورقی". چیزی که الان ازش یادم میاد -یا به هر حال می‌خوام یادم بیاد- این بود که تنها شخصیت ِ داستان، که یک زن سی‌وچند ساله بود، داستان‌هایی تعریف می‌کرد از عاشقانه‌هایش، وسط این عاشقانه‌ها، یادش می‌رفت دارد چه می‌گوید، یا ادامه‌ی داستانش چی‌ست، ارجاع می‌داد به فیلم‌ها -یا کتاب‌ها و فیلم‌ها- یی و می‌گفت برای ادامه به آن‌جا مراجعه کنید.

سه
خیلی وقت‌ها که مست بوده‌م، پیش اومده که می‌فهمیدم دارم چی‌کار می‌کنم. می‌فهمیدم الان حرکت دستم، یا راه رفتنم و اینا، به صورت خودآگاهی داره شبیه آدمای مستی می‌شه که تو فیلما دیدم. ولی به کارام ادامه می‌دادم. ینی هم‌چنان که می‌دونستم کارم معمولی نیست، داشتم اون کار رو می‌کردم. ولی اگه کسی می‌بود که در اون مستی‌ها از من فیلم می‌گرفت، و یک کس ِ دیگه‌ای اون فیلم رو می‌دید، می‌گفت این بنده‌خدایی که الان این‌جا دارد تلوتلو می‌خوره، مسته، و خب مثل همه‌ی مست‌های دیگه، داره تلوتلو می‌خوره.

چاهار
خیلی وقتا هم اصلن معلومه که چه‌قد آدم‌های نزدیک به‌هم رفتارهاشون شبیه ِ هم می‌شه. آدم‌های توی یک گروه، چه‌جوری حتا طرز خندیدنشون هم شبیه به هم می‌شود. ما یک دوست ِ خیلی خوبی داریم با حرکات خیلی دوست‌داشتنی‌ای و نوع خنده‌ی مال‌خودش‌ای. این دوست، خیلی توی این کافه‎‌ای که پاتوق ِ ما بود رفت و آمد داشت و آخرم شد یکی از آدم‌های همون کافه، که الان آن‌جا کار می‌کند. یکی دیگر از دوستام چند وقت پیش گفت که چه‌قدر خنده‌ی همه‌ی آدم‌های کافه شده شبیه خنده‌ی رضا.

پنج
این "من"، که حالا تحت تاثیر هزار چیز خارجی‌ام، فیلم و کتاب و دوست و آدم‌های مختلف، این "من" که بعضی وقت‌ها تاثیر آدم‌ها و فیلم‌ها و کتاب‌ها را در خودم می‌بینم، "من"ـم یا یه چیز درهم‌برهم از هزار چیز دیگه؟ ینی مجموعه‌ی این چیزها در من یک رفتار واحد می‌شود یا هنوز هزار چیز جداست که من به زور در خودم جا دادم؟ به‌هرحال من از آن لحظه‌هایی که فیلم‌ها و کتاب‌ها را در حرکات خودم -و دیگران- می‌بینم -اگر ظاهری باشد بیش‌تر، و اگر نباشد و فقط رفتار باشد، کم‌تر-، بی‌آن‌که انتخاب کرده باشم آن حرکت را، یا آن فکر را، شدیدن بدم می‎آد.

۲ نظر:

دونقطه گفت...

راهنمایی بودم که احساس کردم یه فیلم تجاری با یک فیلم نامه ی مشخص و این حرف ها ، دارد تنم را می لرزاند . شخصیت فیلم ، بدون آنکه شاید خودش و حتی نویسنده بدانند برای من مرد ایده آل که نه اما ، رویایی از یک کالبد مردانه بود.
آن سال ، اتفاقات خیلی تعیین کننده ای توی زندگی ام افتاد که می توانستند هیچ ربطی هم به دزد دریایی و جانی دپ و مروارید سیاه نداشته باشند و اما در پیاده روِ همه ی این اتفاق ها ، من صدای موج ها را می شنیدم . جوری راه می رفتم که انگار کفش های ملوانی پام کرده ام و مثل یک دریانورد مست که جریان موج ها با جریان خونش هم جهت است توی دنیایی که تازه داشتم کشف می کردم تلو تلو می خوردم ... - بی آنکه آن فیلم فلسفه ی مشخصی داشته باشد و اصطلاحا جزو فیلم ها (فیلم نامه ها) ی خوب تاریخ سینما قرار بگیرد...

می خواهم بگویم که ما ، خواه ناخواه تحت تاثیریم سعید
ما "همه چیزمان توی جو اتفاق می افتد"
این شانس ، شخصیت ، برنامه یا هر کوفت و زهرمار خودمان است که این قضیه را لذت بخش و حساب شده و یا مخددر و کسل کننده (مثل بائوباب های شازده کوچولو) می کند

کللا که این بار خوب فهمیدمت رفیقک !

nixie گفت...

ببین تاثیر پذیری ناگزیره اما حدی داره ! الان که میرم بیرون تو خیابون انقدر ادما شبیه هم شدن که باور کن یه دختر رو یا یه پسر رو فکر میکنم 1000 بار دیگه قبلا دیدم...ولی مسئله اینجاس که بعضی وقتا لازمه از بعضی اشخاص یا کتابای یا چیزای خاص تاثیرپذیری داشت