↑
یک چیزیست که بیآن که برایش نتیجهگیری خاصی داشتهباشم، ذهنم را مشغول کرده؛ راجع به آدمهایی که هر روز در یک ایستگاهی سوار مترو میشوند و در یک ایستگاهی پیاده میشوند؛ یعنی در مترو، مخصوصن اگر مسیرت طولانی باشد، به چشم میخورد، نه این که راجع به آدمهای توی تاکسی یا اتوبوس یا هر آدم دیگری نباشد.
یک مرد بیستوخوردهای سالهی ادکلنزده که میرود دوستدخترش را توی یک کافهای ببیند، ایستگاه قلهک سوار میشود، میرداماد پیاده میشود، توی مسیر هم اصلن به حرفهایی که قراراست زدهشود فکر نمیکند، یعنی تا میآید فکر کند، یک فکر دیگر میآید سراغش که مبادا حالا که این قدر مسیر مترو میرداماد تا میدان مادر گرم است، داغ است، عرق کند؛ چون اصولن به بوی عرق حساسیت دارد و بوی عرق خودش را خیلی میشنود.
خلاصه میرسد به یک کافهای توی طبقهی دوم یکی از پاساژهای دور میدان مادر، دوستدخترش زودتر رسیده، با این که مرد دیر نکرده. بحثشان میشود. راجع به اینکه چرا دختر آن روز که با دوستهایش رفته تا طالقان زنگ نزده یک خبری بدهد، که دختر میگوید او نباید خبر بدهد، مردش باید خبر بگیرد. بعد بحث میکنند راجع به بهجاترین و مسخرهترین شکهای مرد. شک هم که تا حرفش میشود باید آنروز را که میشد خوب باشد، خوب تمام شود، گِل گرفت. نه آدمی که شک میکند هیچوقت، حتا اگر اقرار کند، قانع میشود، نه آنکه متهم میشود میتواند بفهماند داستان چه بوده، حتا اگر حق با خودش باشد.
تمام که میشود حرفها، بعد یکدقیقهواندی سکوت، از آن سکوتهای گُهی، که هزار سال میگذرد، برای هرکدامشان، مرد میآید که آرام بکند، هر دو میفهمند که گُه خورده به امروز، و هر دو میفهمند که شاید داستان گهخورده شدن طولانیتر از فقط امروز باشد، فقط این را حس میکنند؛ ولی به روی خودشان نمیآورند. با یک رودربایستی ِ مسخرهای از هم خداحافظی میکنند.
مرد که دارد برمیگردد به سمت مترو، که قدمهایش کند شده و طعم سیگارش تند، که دارد فکر میکند این دقیقن همین راهیست که یکی دو ساعت پیش، ولی در جهت مخالف، میرفته، که اصلن چه میشد که نمیرفت، که بحثی نمیشد، که دلخور نمیشد، قدم هایش هم کند نمیشد، اصلن مجبور نبود برگردد که قدمهایش کند شود، یکدفعه بوی عرق خودش را میشنود و یکدفعه فکر میکند از وقتی که رفته توی کافه حواسش نبوده به این داستان.
حواسش کلن از همهی فکرهای قبلی پرت میشود به این که کِی عرق کرده یا که بو میداده یا نه یا که این بو دادن شاید دختر را ناخودآگاه اگر کمی عقبتر نرانده، جذب هم نکرده، یا که نکند تکراری شوم برایش، یا که ماههای اول که حواسش به همهچیز بود، که ادکلن بزند، حتا پشت گوشهایش، نه مثل حالا، سرسری، حتمن از آن آدمهایی که طالقان بودهاند، یکی بوده که وقتی رد میشده، بوی ادکلنش جا میمانده، حتمن بوده که زنگ نزده، نکند که تکراری شود. با همهی این فکرها میرسد تا خانه و بیهوش میشود یا خودش را بیهوش میکند، میافتد روی تخت.
یک مرد سیوسهساله که توی یک ادارهی دولتی کار میکند، که گوشیاش از آن سادهترهاست که بلوتوث ندارد، که نمیتواند جوک و بازی و پورن ِ سیثانیهای بگیرد از همکارهایش، دارد دودوتاچارتا میکند که چهجوری پولش را بگذارد برای یک گوشی. بههرحال که دوهفتهای مانده تا سر ماه.
یا یک زن بیست و سه ساله که چادریست و در واگن عمومی دارد نگاههای خطرناک را از نگاههای گذری تفکیک می کند و فکر می کند به این که اگر یک جا بین دو مرد خالی شود میتواند یکجوری بین آن دو نفر بنشیند که هیچجوره برایش بد نشود؛ البته فقط فکر میکند، هیچجای خالیای نیست.
همهی این آدمها و هزار جور آدم ِ دیگر و هزار جور داستان ِ دیگر، هر روز، توی متروست. این احتمالن بدیهیست که دنیای هر نفر، فقط و فقط برای خودش معنی دارد. و هر کس، بدون این که حتا لازم باشد یک بار به این موضوع فکر کند، تصور میکند خودش مرکز دنیاست. به هیچکدام از آدمهای بالا در آن لحظه نمیشد گفت چیز مهمتری در دنیا وجود دارد که به آن فکر کنند، مهمتر از آنچیزی که دارند در آن لحظه بهش فکر میکنند. ولی آیا واقعن چیز مهمتری در دنیا وجود دارد؟
یک چیز دیگر این است که همهی این آدمها که نمیتوانی بهشان حتا بگویی یک کم از عقبتر نگاه کنند و از دورتر-نمیگویم اصلن این کار را باید کرد یا نه یا کار خوبیست یا نه- یک روزی میمیرند؛ و همهی تاریخشان و همهی خاطراتشان و همهی فکرهایی که در آن لحظات می کردند و همهی روابطشان نیست میشود. در یک آن. پس اصلن میارزیده به اینچیزها فکر کردن؟ و اگر نه، پس چه؟
5 نظر:
عالی بود (مخصوصا قسمت آخر)!
کل متنو و محتوارو عمیقاَ می پسندم
یه روز رفتم سر کلاس روانشانسیه دوستم تو یونیوشون نشسم. اونجا استادشون می گفت کودک تو یه سنی فکر می کنه که مرکز دنیاس !راس می گفت. یادم اومد یه عالمه آدم میشناسم که هنوزم فکر می کنن مرکز دنیان!ولی این دنیا مرکز نداره ن-دا-ره
در مورد سوال دوم باید بگم این که مثلا اون زن داشته فکر می کرده بین دو تا مرد بشینه شاید از نظر من یا تو بی فهموم باشه ، اما واسه خودش واسه ادامه ی حیات ذهنیه خودش حتما لازم بوده...حرفم اینه که آدما تو سطح خودشون و تو شرایطی که هستن فکر می کنن ، و چون همه فکر می کنن مرکز دنیان خوب اگه ازشون بپرسی میگن بله که لازم بوده؛ همه که نباید از بیرون به خودشون نگا کنن !
همونی که اولی و دومی گفتن ؛ همون .
ارسال يک نظر